تبليغاتX
ساینا كوچولو




























ساینا كوچولو

خاطرات امروزم، يادگاري براي فردا ...

   هفته پیش باید می رفتم واسکن 1.5 سالگیم و می زدم اما دیشبش خونه باباییم یه عالمه چندتا بادون  هندی خوردم ...یه عالمه دلم اوفی شد، هم نفصه شب رفتیم دکتر واسم آمپولی زد، هم فرداش رفتیم پیش خانوم دکتر قدسی تا بهم دوا بده... . گدم 82 سانتی مرت و وزنم 11.5 کیلو شده. تازه از یه ماه قبل از عید هم شیر خشکم بیومیل پلاس3 شده. دیده بزرگ بزرگ خانوم شدم. یه عالمه هم بلتم حرف بزنم و کلمه بگم. هر بارم مامان شهره بهم اخمی کنه و بگه پررو منم میگم پویو... بعد مامان میگه خودتی منم میگم خودیتی... . من نی نی بد نیستم ها. آخه اینجوری میگم مامان خنده ش میگیره دیده بهم اخم نمی کنه.

  بالاخره دیروز با یه هفته دیر دیری 3تا واسکن زدم. اینگده پام درد کرد،همش می گفتم: درد، درد... . دیشبم تا صبح یه عالمه تب کردم. خدارو شکر الان حالم خوفه.

  تازه یه چیز دیده. خاله نسرین چند روز بعد از عید گفت داره خونشون و عوض می کنه دیده نمی تونه بیاد پیشم، الان چند هفته شده که خاله شهین جون پرستارم شده. اسم دختر کوچولوش ( از من یه عالمه تا بزرگتره ها) آیلاره. بعضی وختا اونم میاد پیشم با هم بازی می کنیم.

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 12:44 توسط مامان و خاله|

 از چند هفته قبل از عید، مامان و بابا همش من و واسه خرید می بردن بیرون. منم همش دوست نداشتم لباس عوض کنم، پرو کنم... یه بارم اینگده تو مگازه جیغ جیغ کردم که هیچی نخریده برگشتیم خونمون. بعد از اون چندبار دیده رفتیم خرید،همش سرم و گول میمالیدن بهم می گفتن این لباس و بپوش بریم پیش عمو حامد، منم می پوشیدم هیچی نمی گفتم... .بالاخره لباس و کفش عید خریدیم. اینگده کفشام و دوست داشتم که نذاشتم تو مگازه از پام در بیارن، با همونا اومدم خونه. بعدانشم دیگه عید شد...منم لباسام و پوشیدم نشستم سر سرفه هفت سین و با مامان و بابا عسک اندازیدم.اینگده سرفه هفت سین دوست دارم. سبزه و ماهی و توتو (تخم مرغ) رو از همه بیشترتر. خلاصه یه عالمه مهمونی رفتم و عیدی گرفتم... . اراک هم رفتیم ها.اونجا از همه بیشترش خونه عمه فاطمه جونم خوش گذشت.آخه همش عمه جون من و بغل می کرد بعدانش داداش محمد و آجی مریم باهام بازی می کردن. منم هر کار دلم می خواست می کردم ... تازه بعدانشم که برگشتیم یه بار مامان الینا جونم(همکار خاله شیما جونم) مارو دعوت کرد بریم ویلاشون تو دربندسر...جاتون خالی من و الینا جونم اینگده اذیت و شیطونی کردیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم. عمو حامدم همش آگا هاپو رو صدا می کرد تا من و الینا جونم ازش بترسیم شیطونی نکنیم... .

  آخر عید هم با بابایی اینا و خاله اینا رفتیم سیزده بدر.اونجا نی نی ها تاب تاب عباسی داشتن منم خواستم دیگه. بعدانش عمو حامد واسم تاب تاب عباسی بست. باهاش عسکم انداختم. یه عالمه بازی کردم و بهم خوش گذشت.

ایشاا... ماشاا... امسال به همه خوش بگذره.

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 16:8 توسط مامان و خاله|

عيد ديدني خونه خاله

سال تحويل در خانه

آماده براي رفتن به مهموني

ويلاي خاله الهام در دربندسر

سيزده بدر

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 16:31 توسط مامان و خاله|

** عيد شما مبارك **

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 13:24 توسط مامان و خاله|

 تازه شم ارموز مامانم و هزار هزارتا ذوق زده کردم. وختی زینگ زد خونمون حالم و بپرسه بهش گفتم: شوه یه ..شوه یه.... (شهره). بابا حمید یادم داده اسم مامانم و بگم.اینقده مامانم خوشحال شد، تندی اسکیپر گوشی و روشن کرد همکاراشم صدای منو بشنفن! بعدنشم به هلن جون و خاله هام خبر داد اونام یه عالمه قربونم رفتن.

راستی سه شنبه هفته پیشم رفتم پیش خانوم دکتر قدسی. وزنم شده یازده کیلو و 400 گرم ولی قدم همون 80 سانتی مرته! خانوم دکتر گفت چون زمستونه عف نداره ماه دیگه ایشاا... ماشاا... گدم بلندتر میشه.

 

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 16:59 توسط مامان و خاله|

مامانم میگه هزارتا ایشاا.. ماشاا... شیطونی هام تمومی نداره. همش دارم آتیش می سوزونم ، از هیچی هم ممی ترسم! قبلانا جلو در آپشزخونه (آشپزخونه) رو  یه میز گذاشته بودن که من نتونم برم،منم دیگه بلد شدم می رفتم رو میز بعد خودمو می اندازیدم تو آپشزخونه. بابا حمیدم دید خطرناکیه، میز رو برداشت من راحت بتونم برم تو، ولی مامانم در همه کابینت ها رو با کش بستید. با همه این فکر کردن هاشون یه روز که مامان داشت ظرف می شست یهو دید وای وای ساینا خانوم رفته رو اپن...پام و گذاشته بودم رو سبد پیاز و سیب زمینی رفته بودم بالا! کم مونده بود مامانم از ترس سکسکه  قلبی کنه! بعدانش سبد و برداشتن، منم رفتم رو سطل برنج و افتادم بعدانش اونم برداشتن، منم اسباب بازیم وآوردم گذاشتم زیر پام سطل برنج و اندازیدم رو خودم!...... یه روزم در مانیش لباسشوری رو باز کردم داشتم می رفتم توش که مامان منو در آورد بعدانش در اونم با چبس چبسوندن. خاله نسرین به مامانم میگه همه وساهلتون و باید از دست ساینا خانوم از سقف آویزون کنید!

خلاصه بذگریم.الان اینارم بلدم: نهن (نکن)- نیست- تاتیک (تاریک)- بابی...بایی...( بابایی)- بازی- گی (گریه)- شب (شب بخیر) -بیم (بریم)- پتو- حموم- گاشخ(قاشق)- گو(گل)- دشو(دستشویی) -  باشد (باز شد)...

تازه اتل متل بازی هم بلدم. اگرم مامانم ازم بپرسه مامان فدای کی بشه میگم: من. بعد مامانم ذوق میکنه میگه الهی فدات بشم. منم خوشم میاد.

دوباره تازه چند شب پیشام یه لنگه کفشم و برداشتم اشتباهی خودم پام کردم بازم مامان و بابام ذوق کردن. یه بارم با اف اف در خونه رو واسه بابا حمید باز کردم بعدانشم پرسیدم: باشد؟ ( باز شد؟) بازم همه ذوق کردن. راستی خاله نسرین ارموز یادم داده بپرم!

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 13:37 توسط مامان و خاله|

 ولنتاين مبارك

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 10:21 توسط مامان و خاله|

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 14:27 توسط مامان و خاله|

  از دست مامان خانومم! حسابی مریض شده، منم از خودش سرماخوردگی شدم واسه همین مجبور شدیم بریم پیش خانوم دکتر قدسی، بهم شربت خوش مزه بده ولی یه دونش بد مزه بود همش بدم میومد، همش تصقیر مامانمه دیده! تازه قد و وزنمم شده 80 سانتی مرت و اونم 10کیلو و 600 گرم.فخ کنم خوفه.

 تازه خاله نسرین میگه ایشاا... ماشاا... خیلی باهوشم آخه هرچی بهم یاد میده تندی یاد میگیرم. تازه بلدم زنبوره میگه ز..ز..ز... کلاغه میگه گار...گار.... .یه چندتا دیده حرف زدنم بلد شدم: این چه ( این چیه)- حمید – نوشین – نسین ( نسرین) –عمو – دندون- ابس (اسب) – دات (دارت)- ممون (ممنون)- میسی (مرسی) (وختی یه چیزی و نمی خوامش بعدانش اونو می دم میگم میسی مامانم میگه باید بگی بفرما اما من میگم میسی.) تازه شم بلتم مو و دهن و دماغ وگوش ودندون و چشم ومی می و دست و پام رو هم نشون بدم.

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 10:2 توسط مامان و خاله|

بالاخره عسکای تاتولیه م آماده شد، بالاخره مامان و بابا وخت کردن برن عسکام و بگیرن.

اینام چندتا از عسکامه: راستی من تو این عسکا 12 ماهمه ولی الان 14 ماهمه هاااااااا  بیچاره آگا عکاسیه با بخ بختی 100 تا عسک ازم اندازید ولی فقط همین چند تا از توش بهتر در اومد!!!!!!

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 20:29 توسط مامان و خاله|


آخرين مطالب
» واکسن یک سال و نیمگی ... پرستار جدید
» خاطرات عید:
» عكس
» نوروز 91
» اسم مامان
» شیطنت های جدید
» دومين ولنتاين
» ساینا عینکی!!
» سرماخوردگی
» عکسهای آتلیه
Design By : Pars Skin